یوسف هایال اوغلو

ادبیات

می سوزم برای تو،تا دست کم تو نسوزی!

من عصایی پوسیده ام، درد راهم را به زندان ها انداخت، عیسایی به صلیب درآمده ام، درد مرا در گیر میخ ها انداخت، پیرسلطان را هم بر دار دیدم، عشق مرا مفتون چوبه ی دار کرد، حاجی بکتاش را در چمنزار دیدم، عشق مرا مراد آهویی کرد، بر هر شعله ای؛ بر هر آتشی، درد مرا اخگری کرد، بر این کوه ها؛ بر این راه ها، عشق مرا خس و خاشاک کرد، من می سوزم برای عشق، من می سوزم برای گـُل، که این آتش خاموش نشود، من می سوزم…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

دخترک کوچک با موهایی پریشان

هر روز با او روبرو می شدم، سر یکی از صف ها، بلیط یک اتوبوس، سخت در مشتش فشرده بود، سیر نشده از خواب هایش، با چشمانی لرزان، اگر می فهمید نگاه هایم را، سرش را به سمت جلو خم میکرد. گمان کنم، پدر و مادرش مرده باشند، و خواهرش او را از مدرسه باز داشته، و سر کار فرستاده بودش، چه رویاهایی می دید، چه کسی می داند به اندازه تمام جاده ها، هی تبسمی به صورتش می دوید، وقتی که ناغافل از خواب می پرید...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

انگشت بر ماشه و گوش در انتظار

ما سه نفر بودیم بدر خان ، نازلی‌جان و من سه دهان ، سه دل ، سه فشنگِ سوگند خورده ناممان همچو بلایی بر کوه و سنگ‌ها نوشته شده بود گناه سنگینی بر گردن، و تفنگی چلیپاوار آویخته بر سینه انگشت بر ماشه و گوش در انتظار پشتمان را به خاک امانت سپرده بودیم دست‌هایمان را که از سرما می‌لرزید بر شوکران تلخ می‌مالدیم و زیر لحافی از ستاره، به آغوش هم پناه می‌بردیم دریا دور بود،و تنهایی غذابمان می‌داد شب به پرتگاهی می‌مانست با صدای شغال‌های دور...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا