بیدل دهلوی

ادبیات

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی زحمت دل کجا بری؟ آبله پاست زندگی دل به زبان نمیرسد، لب به فغان نمی رسد کس به نشان نمی رسد تیر خطاست زندگی یکدو نفس خیال باز رشته ی شوق کن دراز تا ابد از ازل بتاز ! ملک خداست زندگی خواه نوای راحتیم ، خواه تنین کلفتیم هر چه بود غنیمتیم سوت و صداست زندگی...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

با هیچکس حدیث نگفتن نگفته ام

با هیچکس حدیث نگفتن نگفته ام در گوش خویش گفته ام و من نگفته ام زان نور بی زوال که در پرده ی دل است با آفتاب آنهمه روشن نگفته ام این دشت و در به ذوق چه خمیازه می کشد رمز جهان جیب به دامن نگفته ام گلها به خنده هرزه گریبان دریده اند من حرفی از لب تو به گلشن نگفته ام موسی هم اگر شنیده هم از خود شنیده است انی انا اللهی که به ایمن نگفته ام...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ

جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ ای هستی تو ننگ عدم تا به ‌کجا هیچ دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر با این همه عبرت ندمید از تو حیا هیچ مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ آیینه امکان هوس‌آباد خیال ست تمثال جنون‌گر نکند زنگ و صفا هیچ زنهار حذر کن ز فسونکاری اقبال جز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا