شیرکو بیکس

ادبیات

در آن شب نه مهتابی بود گرد آویز شوم نه سوسوی ستاره‌ای…

در آن شب نه مهتابی بود گرد آویز شوم نه سوسوی ستاره‌ای در کنارم بیاساید و نه آواز عاشقی تا خودم را در او بیابم. تنها تنها، در خواب تنها و در روشنایی تنها در تاریکی تنها، دو تنها بودم در تنی. در ظلمت آن فروشگاه تنها درون خود را می‌دیدم جای غریبی...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

نمی دانم چه کسی صاحب من است؟سوگند من دود است…

نمی دانم چه کسی صاحب من است؟ کدام خدا صاحب من است؟ کدام شیطان؟ نمی دانم چه کسی حامی من است؟ نه آسمان به دادم می رسد نه دنیا نه قانون  نه ناقوس کلیسا و نه مناره ی مسجدها نمی دانم آخر من به که و به چه سوگند یاد کنم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

تو یک روز نیستی تمامِ سالی،تو یک شب یا یک کتاب…

تو یک روز نیستی تمامِ سالی. تو یک شب یا یک کتاب و یک قطره نیستی تو یک نقاشی یا تابلویی بر دیوار نیستی. اگر دقیقه ای نباشی ساعت ها از کار می افتند خانه ها برهوت می شوند کوچه ها اشک می ریزند پرندگان، سیَه پوش وُ شعرها هم نیست می شوند....

بیشتر بخوانید »
ادبیات

آرام پیش می‌روند پایان همه‌ی راه‌ها گم شدن است

آرام پیش می‌روند پایان همه‌ی راه‌ها گم شدن است. و درد به تماشای آن‌ها ایستاده است و این زنجیره‌ی مویه‌های مردمان من است که از دل دشت می‌گذرد. برگرد و نگاه کن سوختن در شادمانی ما این است شادمانی ما سوختن ماست!...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

تو را کجا بازیابم تا یک لحظه در صدایت بە خواب روم

ای پری خوبم بار دیگر تو را کجا بازیابم تا مرا قطرە قطرە بر تن خود بپاشی تا مرا چنان چون کرمکی شب تاب بر سفیدای برف روشنای مهتابیِ پستانهایت بیاویزی. تو را کجا بازیابم تا یک لحظه در صدایت بە خواب روم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

اگر ماه از تو زیباتر بود هرگز دوستت نمی‌داشتم.

اگر ماه از تو زیباتر بود هرگز دوستت نمی‌داشتم. اگر موسیقی از آوای تو دل انگیزتر بود هرگز به تو گوش نمی‌سپردم. اگر اندام آبشار از اندام تو زیبنده‌تر بود هرگز به نگاهت نمی‌نشستم. اگر باغچه از تو خوشبوتر بود هرگز تو را نمی‌بوئیدم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

همیشه چشمانت دو چشمه‌اند در خواب‌هایم

همیشه چشمانت دو چشمه‌اند در خواب‌هایم و همین است که صبح که شعرم بیدار می‌شود می‌بینم بسترم سرشار از گُلِ عشقِ توست و نم‌نم گیاه و سبزینه. عشق تو آفتاب است؛ آنگاه که درونم طلوع می‌کنی و می‌بینمت....

بیشتر بخوانید »
ادبیات

شبی سیاه بود از آفتاب آن روز طالعی سنگین سر برآورد

از آن صبحدم که مغرب زاده شد شبی سیاه بود از آفتاب آن روز طالعی سنگین سر برآورد از مصیبت تنهایی زاده شد و از بیست و چهارِ نیسان پاییزی گوژ پشت سر برآورد زمانه‌ای پیر و پکیده ورد زبانش سرزمینی دارم از همان کودکی هلهله‌ها از آن چوبه‌های دار بود...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا