شاعر

ادبیات

آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم

می خواهم پیش از آنکه بمیرم آیه های روحم را تقسیم کنم شعرم به رنگ سبز روشن است و به رنگ یاسمن سوزان شعرم گوزنی زخمی است به جستجوی پناهگاهی در جنگل می خواهم سرنوشتم را با تهی دستان زمین یکی کنم لالائی زمین برایم از زمزمه دریا دلپذیرتر است به آنها طلای ناب عطا کن که وقت گدازش، می‌تابد و می‌درخشد و به من ، جنگل بی انتها وقتی که خورشید در آن غروب می‌کند... هر ژانویه و ژوئن گل رُز سفید می‌کارم برای دوستی که دست صمیمیت به…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

دیدگان نابینا ناگزیر می‌آموزند که حقیقت را بنگرند

خدا بانگ بر آورد، “آدمیان مرا از یاد برده‌اند: ارواح خفته دگر بار بر می‌خیزن، و دیدگان نابینا ناگزیر می‌آموزند که حقیقت را بنگرند.” از آنجا که رستگاری در پی رنج می‌آی، جهان را با عصای مجازات خویش در هم نوردید، و فرمانروایی هولناک ویرانگر خود را بنیان نهاد. اما آن جا که ویرانه‌هایش، آدمیان را در میان عذاب و اندوه‌شان لگدمال کرد، نومیدانه فریاد سر دادند...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

یادم بده چگونه قلب می‌میرد،و اشتیاق خودکشی می‌کند!

اگر یارم هستی کمکم کن،تا از تو دور شوم ،اگر دلدارم هستی کمکم کن، تا شفا یابم ،اگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک است،عاشقت نمی‌شدم ،اگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق است،به دریا نمی‌زدم ،اگر پایان را می‌دانستم، آغاز نمی‌کردم! دلتنگت هستم ،یادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورم، یادم بده چگونه اشک‌هایم را تمام کنم ،یادم بده چگونه قلب می‌میرد ، و اشتیاق خودکشی می‌کند!اگر پیامبری،ازاین جادو، از این کفر،رهایم کن،عشق، کفر است پس پاکم کن،بیرونم بکش از این دریا،که من شنا نمی‌دانم! موجی که در چشمانت جاری ست، مرا به درون…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

جهان سراپا فرو می ریزد،تنها نخواهی ماند

هرگز تنها نخواهی ماند، هنگامی که خزان سر می رسد، آوای آن را می شنوی از اعماق. هر آنچه به زردی گرائیده، تپه ها را اینسو و آنسو می کند، با هیایو یا در سکوتی از پس آذرخش، پیش از آنکه نام هایش را با ابری از عذرهای حیرت زده برشمارد...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

وقتی شبانه چون روحی عریان می‌آیی

بی هیچ نام می‌آییاما تمام نام‌های جهان باتوستوقت ِ غروب،نامت دلتنگی‌ستوقتی شبانه چون روحی عریان می‌آیی،نام تو وسوسه استزیر ِ درخت سیب،نامت حوّاستو چون به ناگزیربا اولین نفس که سَحَر می‌زند می‌گریزی،نام گریزناکت،رویاست… شاعر : حسین منزوی

بیشتر بخوانید »
ادبیات

درود من بدرود است،آمدن‌ام رفتن،جوان مرگ می‌شوم!

B به نیم روز، هنگامی که تابستان از کوه‌ها بالا می‌رود کودک با چشمان خسته و ملتهب؛ لب وا می‌کند به سخن، ما امّا تنها سخن گفتن او را می‌بینیم. نفس‌اش چون بیماری به شمار می‌افتد به شمار می‌افتد در شبِ تب. کوهسار یخ زده، صنوبر و چشمه نیز پاسخ‌اش را می‌دهند، ما امّا پاسخ‌شان را می‌بینیم. نهر جاری از فراز صخره‌ شتاب می‌گردد -به پای بوسی گویا- و می‌ایستد، چون ستون سپیدی لرزان و پُر اشتیاق آنجا. نگاه صنوبر سنگین و تار. اگر که بنگرد. میان یخ‌ها و سنگ…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن