انتهای راهی هستم؛به بی صدایی تمام شدن

در دام ظریفی هستم؛ بر سر راهم خائنان هستند،
در غروب غریبی هستم که پشتم را سلاحی به کمین نشسته است،

من در کوچه ی تو در دام نرسیدن به توام،
در فراری هستم که بر چشمان ستم دیده ات نگاه نتوانم کرد،

در حالی که من امشب، قلبم در دستانم،
قرار بود تنها رازم را با تو بگویم،

اگر این گلوله درونم را سوراخ نمی کرد،
دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم،

مرا بزن؛ مرا به آن ها نده،
خاکسترم را بگیر و بر راه های دور پراکنده کن،

بگذار پراکنده شود بر کوه ها، بگذار پراکنده شود این عشق ما،
اما تو هیچ گریه نکن و صبور باش.

در دام ظریفی هستم؛ امشب در بهار مسموم،
در انتهای راهی هستم؛ به بی صدایی تمام شدن،

آه در جایی هستم که دست به سوی دستانت دراز نمی توان کرد،
در مرگی هستم که رسیدن به آن خیال های معصوم ممکن نیست،

در حالی که من امشب، قلبم در دستانم،
قرار بود تنها رازم را با تو بگویم،

اگر این گلوله درونم را سوراخ نمی کرد،
دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم،

مرا بزن؛ مرا به آن ها نده،
خاکسترم را بگیر و بر راه های دور پراکنده کن،

بگذار پراکنده شود بر کوه ها، بگذار پراکنده شود این داستان ما،
اما تو هیچ گریه نکن و صبور باش.

انتهای راهی هستم به بی صدایی تمام شدن

بیشتر بخوانید: اما افسوس،آواز من فضا را نمی شکافت 

شاعر:یوسف هایال اوغلو

این شعر را احمد کایا با عنوان Beni vur اجرا کرده است.

ارسال شده در ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
  • اشتراک گذاری :
  • 41

    لینک دوستان

    دیدگاه ها

    guest

    0 نظرات
    بازخورد (Feedback) های اینلاین
    مشاهده همه دیدگاه ها

    از سراسر وب