لویی آراگون

  • ادبیاتاکنون در پرتو چشمی آتشین،می‌بینم که بالم می‌گسلد

    اکنون در پرتو چشمی آتشین،می‌بینم که بالم می‌گسلد

    سبک‌بارند و سعادتمند و سیراب، آنان که همخوابهٔ فاحشگان‌اند، ولی، من بازوانم از هم گسیخته‌اند، زیرا، ابرها را در بر کشیده‌ام. به لطف ستارگان بی‌همتاست، شعله‌زنان در قعر آسمان، که چشمان سوختهٔ من نمی‌بینند، جز خاطره‌های خورشید را...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتمعقول باش ای درد من،و اندکی آرام‌تر گیر...!

    معقول باش ای درد من،و اندکی آرام‌تر گیر…!

    معقول باش ای درد من، و اندکی آرام‌تر گیر تو شب را می‌طلبیدی و او هم اکنون فرا می‌رسد جوّی تیره، شهر را دربر می‌گیرد کسانی را آسایش می‌آورد و کسانی را تشویش. بدان هنگام که فوج رجاله‌های پست در زیر تازیانه‌ی لذت که دژخیمی غدّار است می‌روند تا در جشنِ بنده پرور، میوه‌های ندامت بچینند؛...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

    ای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

    ای شعر بانوی بیمار، دریغا! تو را چه می‌شود این بامداد؟ چشمانِ گود افتاده‌ات اینک لب‌ ریز از خیالاتِ شبانه است؛ و معاینه می‌بینم که بر رُخسارت جنون و هراس سرد و خاموش یک‌به‌یک پدیدار می‌شوند. ای ابلیس‌ بانوی سبز قبا و ای شیطان‌ بچه‌ی سرخ‌پوش آیا هراس و عشق را از انبانِ خویش به جان‌ات فرو ریخته‌اند؟ آیا کابوس با حرکتی جبارانه و خموش...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتاین اندوهِ غریب از کجا آمده است؟...!

    این اندوهِ غریب از کجا آمده است؟…!

    می‌گفتی:این اندوهِ غریب از کجا آمده است که چون دریا روی صخره‌های عریان و سیاه را می‌گیرد؟ می‌گویم: از آن دم که دل یک‌بار کینه ورزد. زیستن دردی‌ست! این راز را همه‌گان می‌دانند. رنجی بسیار ساده و بی‌رمزوراز و هم‌چون شادیِ تو در چشمِ همه عیان. پس ای زیباروی مشتاق، از پُرس‌وجو دست بدار و کرَم نما آهسته سخن بگو، خاموش باش!...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتتمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند

    تمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند

    چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ چون‌ خم‌ می شوم‌ از آن‌ بنوشم‌ همه‌ی خورشیدها را می بینم‌ که‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند تمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند تا بمیرند چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ی خود را ازدست‌ می دهم‌ این‌ اقیانوس‌ در سایه‌ی پرندگان‌ ، ناآرام‌ است‌ سپس‌ ناگهان‌ هوای دلپذیر برمی آید و چشمان‌ تو دیگرگون‌ می شود تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ی پیشبند فرشتگان‌ بُرش‌ می دهد آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها ،…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتعشق شاد وجود ندارد آدمی زاده را نصیبی نیست

    عشق شاد وجود ندارد آدمی زاده را نصیبی نیست

    عشق شاد وجود ندارد آدمی زاده را نصیبی نیست نه از توانش ، نه از ناتوانی ، و نه از دل و چون می پندارد که بازو می گشاید سایه اش سایه ی یک چلیپا ست و چون می پندارد که همای سعادت را در آغوش می کشد آن را خفه می کند زندگی آدمی ناکامی شگفت انگیز و دردناکی است عشق شاد وجود ندارد زندگی آدمی زادگان چون سپاه بی سلاحی است که به منظور دیگری جامه بر تنشان کرده بودند از بیداری بامداد پگاه ایشان چه حاصل وقتی…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتاز نو گل سرخی می آفرینم برای تو گل سرخی وصف ناشدن

    از نو گل سرخی می آفرینم برای تو گل سرخی وصف ناشدن

    از نو گل سرخی می آفرینم برای تو گل سرخی وصف ناشدنی برای تو دست کم این چند کلمه ترتیب مشخص نمازش را حفظ می کنند آن گل سرخی را که تنها کلماتی به دور از گل سرخ وصفش می کنند به همانگونه که فریاد سرمستی و اندوه فراوان را از ستارگان لذت بر فراز مغاک عمیق عشق ترجمه می کنند گل سرخی از انگشتانی ستایشگر می آفرینم برای جوانی که چون به هم گره می خورند رواقی می سازند

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدستانت را به من بده که بس رویا دیده‌ام

    دستانت را به من بده که بس رویا دیده‌ام

    دستانت را به من بده، بخاطر دلواپسی دستانت را به من بده که بس رویا دیده‌ام بس رویا دیده‌ام در تنهایی خویش دستانت را به من بده برای رهایی‌ام دستانت را که به پنجه‌های نحیفم می‌فشرم با ترس و دستپاچگی، به شور مثل برف در دستانم آب می‌شوند مثل آب درونم می‌تراوند هرگز دانسته‌ای که چه بر من می‌گذرد چه چیز مرا می‌آشوبد و بر من هجوم می‌برد هرگز دانسته‌ای چه چیز مبهوتم می‌کند چه چیزها وا می‌گذارم وقتی عقب می‌نشینم؟

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتکافی‌ست که از در درآیی با گیسوان بسته‌ات تا قلبم را به...

    کافی‌ست که از در درآیی با گیسوان بسته‌ات تا قلبم را به…

    کافی‌ست که از در درآیی با گیسوان بسته‌ات تا قلبم را به لرزه در آوری تا دوباره متولد شوم و خود را بازشناسم دنیایی لبریز از سرود السا عشق و جوانی من! آه لطیف و مردافکن چون شراب همچو خورشید پشت پنجره‌ها هستی‌ام را نوازش می‌کنی وگرسنه و تشنه برجا می‌گذاری‌ام...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا