می خواند از بلندی بام شب شکست
رنگی کنار شب بی حرف مرده است مرغی سیاه آمده از راه های دور می خواند از بلندی بام شب شکست سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست در این شکست
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پر پر
دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد در رگ ها، نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید خواهم آمد ،
من که مجذوب یک حجم بی درد بودم
این وجودی که در نور ادراک، مثل یک خواب رعنا نشسته، روی پلک تماشا، واژه هایی تر و تازه می پاشد. چشم هایش، نفی تقویم سبز حیات است. صورتش مثل
چیزهایی هست که نمیدانم،میدانم
ابری نیست، بادی نیست، می نشینم لب حوض، گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب. پاکی خوشه زیست، مادرم ریحان می چیند، نان و ریحان و
عشق را زیر باران باید جست
چترها را باید بست، زیر باران باید رفت، فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد، با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت، دوست را، زیر باران باید


